عاشق بر وزن فاعل
عاشق بر وزن فاعل
من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش می روم شاید فراموشت کنم با خوشیها هم آغوشت کنم من پذیرفتم شکست عشق را تلخی برخوردهای سرد را... سکوتی دلتنگ و سیاهی شب غمی تلخ در دل شکسته ام تنها ، و تنهای تنها نگاهی خیره به کنج اتاق تاریک فکر ، خسته از هیاهوی روز روزی شلوغ و سراسیمه سرگشته درمیان آدمیان تنها در میان هزاران آدم آیا همه ی اینان هم تنهایند؟ نمیدانم ، شاید تنهایی به تو وفادارست نفسی سنگین ، بازدمی با اکراه خسته ام ، خسته ی خسته سر بر بالین و ساعد بر پیشانی استیلای سیاهی بر چشم ذهن رها از محدودیتهای بشری سفری به دوردستهای خیال بی نیاز به وسایل پرواز شاید در آنجا همدمی باشد یا شنونده ای با تبسمی از سرمهر با مهارتی والا بندی میبندم از کنج ذهنم به آنسوی خیال می خواهم به آنسو بروم.... وای! می طلبنم در آنسوی بند گویی بزمی ست در آنسو ومن؟ ومن بازمانده ی این بزمم می روم با احتیاط و مشتاق اشکی از سرشوق و قلبی بی تاب آیا کسی در آنسو مرا بازخواهد شناخت؟ هیجانی ست وصف ناشدنی هلهله ای ست پابرجا منم و بندی و چوب دستی فشاری سنگین بر پلکهایم نه ، می خواهم ادامه دهم می طلبنم در آنسو امیدوار به رسیدن به پایان بند صدای هلهله در اوج است گامها یکی پس از دیگری من نزدیکتر و نزدیکتر هلهله دورتر و دورتر و من در پایان بند کجاست؟ آن صدا ها؟ هلهله ها ؟ ومن !!! باز هم تنهای تنها ياد اون روز که دلت ميگفت منو ميخواد اگه تو نموني پيشم ديونه ميشم آخه من چي کار کنم تو بموني پيشم فکر تو يه لحظه از سرم نميره من ميگم ميموني اما دل ميگه ميره ميدونم تو ميري مهرم حروم می شه ميدونم تو ميري مهرم حروم ميشه
چون گذشتی هفت وادی،درگه است
وا نیامد در جهان زین راه کس
نیست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نیامد باز کس زین راه دور
چون دهندت آگهی ای ناصبور؟
چون شدند آن جایگه گم سر به سر
کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟
هست وادی طلب آغاز کار
وادی عشق است از آن پس ، بی کنار
پس سیم وادی است آن معرفت
پس چهارم وادی استغنا صفت
هست پنجم وادی توحید پاک
پس ششم وادی حیرت صعبناک
هفتمین وادی فقر است و فنا
بعد از این روی روش نبود تو را
در کشش افتی روش گم گرددت
گر بود یک قطره قلزم گرددت
وادی اول:طلب
ملک اینجا بایدت انداختن
ملک اینجا بایدت درباختن
در میان خونت باید آمدن
وز همه بیرونت باید آمدن
چون نماند هیچ معلومت به دست
دل بباید پاک کردن از هرچه هست
چون دل تو پاک گردد از صفات
تافتن گیرد ز حضرت نور ذات
وادی دوم:عشق
کس درین وادی بجز آتش مباد
وان که آتش نیست عیشش خوش مباد
عاشق آن باشد که چون آتش بود
گرم رو و سوزنده و سرکش بود
عاقبت اندیش نبود یک زمان
درکشد خوش خوش بر آتش صد جهان
وادی سوم:معرفت
چون بتابد آفتاب معرفت
از سپهر این ره عالی صفت
هر یکی بینا شود بر قدر خویش
بازیابد در حقیقت صدر خویش
سر ذراتش همه روشن شود
گلخن دنیا بر او گلشن شود
مغز بیند از درون نه پوست او
خود نبیند ذره ای جز دوست او
وادی چهارم:استغنا
هفت دریا یک شَمَر اینجا بود
هفت اخگر یک شرر اینجا بود
هشت جنت نیز اینجا مرده ای است
هفت دوزخ همچون یخ افسرده ای است
وادی پنجم:توحید
رویها چون زین بیابان درکنند
جمله سر از یک گریبان برکنند
گر بسی بینی عدد، گر اندکی
آن یکی باشد درین ره در یکی
چون بسی باشد یک اندر یک مدام
آن یک اندر یک ، یکی باشد تمام
وادی ششم:حیرت
مرد حیران چون رسد این جایگاه
در تحیر ماند و گم کرده راه
گر بدو گویند"مستی یا نه ای؟
نیستی گویی که هستی یا نه ای؟
در میانی یا برونی از میان؟
برکناری یا نهانی یا عیان؟
فانیی یا باقیی یا هردویی؟
یا نه ای هردو ، تویی یا نه تویی؟"
گوید:"اصلا می ندانم چیز من
وان "ندانم" هم ندانم نیز من
عاشقم اما ندانم بر کیم
نه مسلمانم نه کافر پس چیم
لیکن از عشقم ندارم آگهی
هم دلی پر عشق دارم هم تهی"
وادی هفتم:فقر و فنا
بعد از این وادی فقر است و فنا
کی بود اینجا سخن گفتن روا
عین وادی فراموشی بود
گنگی و کری و بیهوشی بود
جوابم ده تو نجوا كن ... شود حالم از اين بهتر...
صدايت مي كنم بشنو ... كه من بي تو نمي مانم...
صدايت مي كنم برگرد... بيا اي عشق نافرجام ...
صدايت مي كنم شايد ... شوي يك لحظه مهمانم ...
در آن لحظه تو را گويم ... چه اندازه پريشانم...
صدايت مي كنم اما... چرا چيزي نمي گويي...
از اين قلب پر از حسرت... چرا مهرم نمي جويي...
صدايت مي كنم جانا... برس امشب به داد من...
تمام خواستن ها را... تو از بر كن به ياد من...
صدايت مي كنم از دل... تو هم امشب صدايم كن
| :قالبساز: :بهاربیست: |



